تبلیغات
عاشقان شهدا - یک خاطره از شهید حمید باکری
شهدا شرمنده ایم


بعضی از بچه ها خسته شده بودند .

بهم گفتند « برو به آقا مهدی بگو کار ماتموم شده .می خوایم برگردیم عقب

گفتم « کی گفته کارتون تمام شد . بر می گردین عقب؟»

گفتند « فرمانده گروهانمون . حالا هم خودش زخمی شده، برد نش

با حمید توی یک سنگر نشسته بودند و دیده بانی می کردند.

به شان گفتم که بچه ها چه پیغامی داده ند.

گفت

« جاده راهش بازه . هر کی می خواد بره بره.

من و حمید خودمون دوتایی می مونیم



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 24 اسفند 1394 توسط مهسا علیخانی