تبلیغات
عاشقان شهدا - یک معجزه کوچک از امام رضا
شهدا شرمنده ایم



امسال که به مشهد مقدس که حدود 1 هفته پیش بود مشرف شدیم ...وقتی رفتم توی حرم ،وقتی دعا هایم را کردم...با امام رضام عهد کردم که ای امام رضا اگه صدامو شنیدی من فقط غذای حرمت را میخوام اگه صدامو شنیدی باید بهم بدی...سه روز گدشت من خیلی تلاش کردم برای به دست اوردن دعوتنامه مهمانسرای حرم از خدام که جواب من این بود از همه خدام:خواهرم ژتون مهمانسرا فقط به صورت تصادفی توی هتل و مهمانخانه ها پخش میشه انشالله قسمتتون بشه...این جواب من از همه خدام امامم بود...گذشت تا روزی که فرداش قرار بود بریم...موقع اذان ظهر بود و من داشتم میرفتم جایی که کار داشتم که دیدم نوشته بست نواب صفوی جایی که مهمانسرای حرم اقا بود...با خودم و امام رضا جونم کلی حرف زدم...به امام رضا جونم گفتم امام رضا من تلاشم را میکنم و تو باید کمکم کنی...یه بسم الله گفتم و راهی مهمانسرا شدم
وایی که وقتی یادش می افتم اشکام جاری میشه
به خدامی که اونجا یعنی جلوی مهمانسرا بودن گفتم من فقط یه قاشقم بگیرم برام کافیه یکی از خدام گفت باشه ببینم چه میشه کرد بعد نماز و منم امید در دلم جوانه زد...اما سرم را برگرداندم بعد چند دقیقه اصلا انگار غیب شد و دیگ ندیدمش رفتم به خادم های جلوی درب ورودی گفتم که گفتن نمیشه باید دعوتنامه داشته باشی...دلم شکست دیگ اشکام ناخوداگاه اومد مثل الان که نمیتونم کیبورد را ببینم...رفتم کنار نرده های سبز مهمانسرا و اشکامو از بقیه پنهان کردم زیر چادرم و فقط به امام رضا گفتم ولی امام رضا من از تو میخوام من هنوزم بهت امیدوارم...این ها همه در عرض شاید نهایتا 50 ثانیه اتفاق افتاد.خیلی ها کنار نرده های سبز مهمانخانه حرم التماس میکردن و گریه میکردن که غذای حرم را به دست بیاورند اما خب تنها شرط این غذا از نظر من قسمت است تو حال خودم بودم که
دیدم یه خادم مهربان که تا روزی که زنده ام فقط دعاگویش هستم اومد بهم گفت گریه نکن...گریه نکن خودم بهت غذا میدم ساعت 2 بیا ازم بگیر...دیگ ایندفعه بغض و اشک منو محاصره کرده بودن و امانم نمیدادن...یعنی امام رضا صدامو شنیده یعنی امام رضا توجه کرد بهم اخه اون همه ادم اونجا بود چرا من؟از بچه 3 ساله تا پیرزن70ساله تقاضای غذای حرم را داشتند چرا من؟فقط عنایت امام رضای مهربونم بود فقط...2 ساعت تمام سرپا بودم و چشمانم خیس به یاد اون لحظه شیرین...گذشت تا ساعت 2 رفتم و اقای معیدی یا همون خادم مهربون که اسمش اقای معیدی بود به من گفت ساعت 2.30دقیقه شیفت من تموم میشه اونموقع بیا...تا ساعت 2.30 دقیقه که رفتم اما اون نبود...رفته بود شیفتش تموم شده بود به خادم جدید گفتم اقای معیدی کجا رفتند گفتند شیفتشون تموم شد رفتند...تو اون هوای داغ یخ کردم...یه لحظه فقط گفتم یعنی این همه زحمت همه اش هیچی شد...نزدیک بود گریه ام بگیره که دیدم همون خادم مهربان پشت سرم ظاهر شد و بهم گفت کجایی من نیم ساعته دارم دنبالت میگردم و غذای اقا را بهم داد فقط تشکرش می کردم فقط توی دلم میگفتم امام رضا جونم الهی قربونت برم شکرت ازت ممنونم...همون روز فهمیدم اون خادم مهربون امام رضای عزیزم غذای خودش را داد به من . به غذای حرم که حالا تو دستام بود نگاه میکردم که عنایتی نبود جز نگاه مهربان امام رضای من
اسلام علیک یا علی بن موسی الرضا....عاشقانه دوستت دارم ای ضامن اهو

نوشته شده در تاریخ شنبه 23 مرداد 1395 توسط معصومه علیجانی